مریم سعادت: به عشق عروسک کارم را با کار کودک آغاز کردم / امیدوارم کار کودک به اندازه‌ای تولید شود که خود بچه‌ها دوست داشته باشند به سینما بروند

مریم سعادت گفت: من به دلیل عشق به عروسک کارم را با کارِ کودک آغاز کردم. هنوز هم در کشور ما اجرای عروسکی برای بزرگسالان جا نیفتاده و به همین دلیل من از قدیم بیشتر برای کودکان و نوجوانان کار کردم. من همواره دوست داشتم برای بچه‌ها کار کنم و زاویه نگاهم این بود که اگر قرار است کار عروسکی نکنم، به آن پروژه در قالب دیگری کمک کنم.

 

اعتماد آنلاین | اگر خودتان دهه شصتی نیستید، فقط کافی است در زندگی‌تان یک‌بار یک دهه شصتی دیده باشید تا به این جمله ایمان بیاورید که بچه‌های دهه شصتی با شخصیت‌های عروسکی تلویزیون در دهه شصت و اوایل هفتاد، چه زندگی شادی داشتند، چون هنوز هم برخی تکه‌کلام‌ها و موقعیت‌های آن کاراکترها را در زندگی شخصی‌شان بازتولید می‌کنند یا هرازگاهی با اسم رمز «نوستالژی» نام و عکس یکی از این شخصیت‌ها را در فضای مجازی زنده می‌کنند.

به گزارش اعتماد، در آن سال‌ها هنرمندان بزرگی در عرصه تولید آثار کودک حضور داشتند، هنرمندانی  که امروز نامشان در تاریخ سینما و تلویزیون ما می‌درخشد، کسانی که در روزهای جوانی‌شان به فکر ساختن آثار جذاب برای کودکی ما بودند. یکی از این نام‌ها مریم سعادت است که شاید جذاب‌ترین تصویری که از او به خاطر داریم، کل‌کل‌هایش با زی‌زی‌گولو و آقای جمالی، در مجموعه «قصه‌های تابه‌تا» بود، هنرمندی که قبل از اینکه او را به بازیگری بشناسیم، با عروسک‌هایی که طراحی یا عروسک‌گردانی کرد، به خانه‌های ما آمده بود. «شهر موش‌ها»، «خونه مادربزرگه»، «گلنار»، «قصه‌های تابه‌تا» فقط تعدادی از کارهای عروسکی مریم سعادت در سینما و تلویزیون بود که اکثرشان تبدیل شدند به خاطرات مشترک چند نسل از دوستداران آثار نمایشی. در یکی از روزهای گرم تابستان مهمان او شدیم  و درباره سال‌های شیرین دهه شصت و هفتاد، خاطره‌بازی کردیم.

همین ابتدای گفت‌وگو می‌خواهیم شما را به سال‌های دور ببریم، اولین‌باری که به سینما رفتید را یادتان هست؟

خانه ما در کودکی در محله نارمک بود. دور میدان هفت‌حوض یک سینما بود که تا منزل ما پنج دقیقه فاصله داشت و تنها سالن شرق تهران بود. من اصلا یادم نیست اولین فیلمی که در کودکی دیدم چه بود، اما مطمئنم هر چه بود در همان سالن سینما دیدم. ولی یک خاطره قدیمی دارم که یک بار مادربزرگم گفت دوتایی به سینما برویم. من خیلی خوشحال شدم و به همه پز دادم که می‌خواهم به سینما بروم. آن روز فیلمی دیدیم به نام «شمشیر در سنگ». یک فیلم مذهبی مناسبتی هم دیدیم و یادم هست مادربزرگم تمام مدت فیلم گریه می‌کرد و من بیشتر از فیلم، گریه‌های او را تماشا می‌کردم. این یکی از قدیمی‌ترین صحنه‌هایی است که از سینما رفتن در خاطرم هست.

مسیر هنری‌تان چطور به سمت آثار نمایشی رفت؟

من از کودکی نقاشی می‌کردم. علاوه بر دفتر نقاشی حتی روی دستمال کاغذی هم نقاشی می‌کشیدم و گاهی به فامیل و دوستانم هدیه می‌دادم. من تا سال نهم درس خواندم و در هنرستان هنرهای زیبا، رشته نقاشی قبول شدم و از آنجا دیپلم گرفتم.

روز کنکور خیلی برایم خاطره شد. برای گرفتن کارت حضور در امتحان به دانشگاه رفتم و فهمیدم روز کنکور است و من یک روز تاخیر داشتم. من را به داخل دانشگاه راه ندادند و ساعت‌ها آنجا ایستادم و در زدم. کنکور تمام شد و شرکت‌کننده‌ها هم دانشکده را ترک کردند، اما من همچنان آنجا ایستاده بودم و در می‌زدم تا با کسی صحبت کنم. می‌گفتند سال بعد باید برای کنکور بروم. آنقدر اصرار کردم که رییس دانشگاه که متاسفانه اسمش را فراموش کرده‌ام ولی چهره‌‌اش هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود، خواست من را ببیند. در دفترش گریه می‌کردم و می‌گفتم که چقدر روزها با رویای حضور در دانشگاه زندگی کرده‌ام.

واکنش رییس دانشگاه چه بود؟

او گفت فقط یک کار می‌تواند برایم انجام دهد. فردای آن روز در دانشگاه کنکور نمایش عروسکی برگزار می‌شد و کمک کرد تا کارت کنکور مرا به کنکور نمایش عروسکی منتقل کند. شرط کرد که اگر قبول شدم و نمرات ترم اولم هم خوب بود، سال بعد به رشته طراحی صحنه منتقل کند. از من درباره تئاتر عروسکی پرسید که آن زمان اطلاعات نداشتم و به من اجازه داد بروم کتابخانه دانشگاه تا چند کتاب مرتبط با این رشته را بخوانم و از مسوولان کتابخانه هم خواست که به خاطر من آن روز بیشتر بمانند. در آن چند ساعتی که در کتابخانه بودم، کتاب‌های مختلف را ورق زدم و نت‌برداری کردم. فردای آن روز کنکور دادم و چند روز بعد هم آزمون شفاهی و عملی این رشته انجام شد. آن سال از حدود هزار نفر، فقط چهار نفر در این رشته قبول شدند که یکی از آنها من بودم. اتفاقا بعد از ترم اول، رییس دانشکده به من گفت که سر حرفم هستم و اگر بخواهی می‌توانم تو را بفرستم به طراحی صحنه ولی من گفتم که عاشق کار با عروسک‌ها هستم و سرنوشت من با صحنه رقم خورد.

چطور از کار عروسکی وارد بازیگری شدید؟

اوایل دهه شصت وارد آثار تلویزیونی شدم و بعد به گروه مرضیه برومند پیوستم. طراح بعضی عروسک‌های گروه او بودم. یک روز برومند در منزل ما متن سریال «آرایشگاه زیبا» را می‌نوشت. گفتم چه قصه خوبی است، نقشی ندارید که من هم بازی کنم؟ برومند پرسید که «واقعا دوست داری بازی کنی؟» من تایید کردم و سپس نقش یک دختر با مشکلات ذهنی را به من دادند که اسد خمارلو با بازی رضا بابک به خواستگاری‌اش می‌آمد و سرانجام چون مادربزرگش فوت می‌کند، عروسی به هم می‌خورد. خیلی تجربه غریبی بود که اولین‌بار کنار گروهی با این بازیگران بزرگ حضور داشتم.

شاید بعضی مخاطبان نسل جوان تلویزیون ندانند که اولین حضورتان به «آرایشگاه زیبا» مربوط می‌شود!

بله، در «آرایشگاه زیبا» هم نقشم کوتاه بود و هم گریم داشتم و حتی خود صنف ما هم مرا نشناخت. همان زمان من کارگردانی یک کار عروسکی را در تلویزیون برعهده داشتم. شب قبل از اجرای برنامه، می‌شنیدم که در اتاق رژی درباره نقش من در سریال صحبت می‌کردند، اما من را نشناخته بودند و من خیلی کیف کردم!

شما از همان دهه شصت تا امروز حضور پررنگی در آثار بلند سینمای کودک داشتید، «شهر موش‌ها»، «گلنار»، «تارزن و تارزان»، «عملیات مهدکودک»، «شهر گربه‌ها» تعدادی از کارهای معروف شما در این حوزه است، چه چیزی شما را به سینمای کودک وصل کرد؟

راستش من به دلیل عشق به عروسک کارم را با کارِ کودک آغاز کردم. هنوز هم در کشور ما اجرای عروسکی برای بزرگسالان جا نیفتاده و به همین دلیل من از قدیم بیشتر برای کودکان و نوجوانان کار کردم. من همواره دوست داشتم برای بچه‌ها کار کنم و زاویه نگاهم این بود که اگر قرار است کار عروسکی نکنم، به آن پروژه در قالب دیگری کمک کنم. یعنی اصلا با تصور یا نیت بازیگر شدن در این پروژه‌ها حضور نداشتم، بیشتر می‌خواستم کمک کنم تا یک اثر به سرانجام برسد، پس اگر بازی کردم و هنرپیشه شدم به این قصد بوده و هیچ ادعای دیگری هم ندارم.

از بین آثار سینمایی که به آنها اشاره شد «شهر موش‌ها» برای ما هم جایگاه ویژه‌ای داشت، از تجربه حضور در این اثر بگویید.

من در اصل با «شهر موش‌ها» به گروه مرضیه برومند پیوستم. عروسک‌گردانی شخصیت «دم‌دراز» را برعهده داشتم. البته این هم خیلی طولانی نبود و کاراکترهای دیگر را هم عروسک‌گردانی کردم. بعد هم با دیگر کارهای او همراه بودم، مثل «خونه مادربزرگه» که من طراح و سازنده بسیاری از شخصیت‌های عروسکی آن کار بودم. عروسک‌گردان و صداپیشه نوک ‌طلا هم بودم.

از آن سال‌ها و همکاری با این گروه از هنرمندان چه خاطره‌ای دارید؟

راستش را بخواهید ما آن زمان فکر نمی‌کردیم که قرار است اتفاق بزرگی برای این آدم‌ها بیفتد. ما خیلی صادقانه کار عروسکی می‌کردیم. همه کسانی که آن سال‌ها در کارهای عروسکی حضور داشتند، مثل حمید جبلی، ایرج طهماسب، راضیه برومند، مسعود کرامتی، آزاده پورمختار، حسن پورشیرازی، رضا ژیان، کامبیز صمیمی‌مفخم، مرتضی احمدی و… عاشقانه برای بچه‌ها کار می‌کردند. این‌طور نبود که مثلا کسی پیشنهادی برای بازیگری نداشته باشد و بیاید در کار عروسکی، صداپیشگی یا عروسک‌گردانی کند. اصلا این‌طور نبود. تمام این تیم با عشق کار عروسکی می‌کردند.

امروز متوجه شدم با وجود اینکه سال‌هاست به عنوان بازیگر شناخته می‌شوید، هنوز کار عروسکی برایتان جذاب‌تر است؟ درست است؟

صد درصد، من هنوز هم با عروسک‌ها کار می‌کنم. از قدیم کار کودک کردم و اکثر کارهای کودکم برای بچه‌ها بوده است. من دوست داشتم کار عروسکی بکنم و کار عروسکی را به این دلیل دوست دارم که همه تلاش می‌کنند یک اتفاق خوب بیفتد و همه با هم به صورت واحد کار می‌کنند. ادعایی در بازیگری ندارم و اگر هنرپیشه هم شدم، به همین نیت بوده که به تولید یک اثر کمک کنم.

شما جزو هنرمندانی هستید که هم آثارتان به عنوان عروسک‌گردان در جشنواره فیلم‌های کودکان و نوجوانان حضور داشته، هم خودتان با توجه به جایگاهتان در این رویداد بودید، نظرتان درباره این رویداد هر ساله سینمای کودک و نوجوان چیست؟

من این جشنواره را خیلی دوست دارم. یکی، دو سال داور جشنواره بودم و یک‌بار هم از من تقدیر شد. من هم جشنواره تئاتر و هم جشنواره فیلم کودک و نوجوان را خیلی دوست دارم. وقتی می‌بینم در چند روز مجموعه کارهایی که باید دیده شود را می‌بینم و هجوم بچه‌ها به سالن سینما و شلوغی و شوقی که دارند و همان شوق را به سالن می‌آورند خیلی جالب است. امیدوارم امسال هم جشنواره موفق و خوبی برگزار شود و این مسیر برای بچه‌ها ادامه داشته باشد.

از این تجربیاتی که در خلال جشنواره داشتید خاطره‌ای هم دارید؟

بله، اتفاقات جالبی در طول این سال‌ها دیدم که برایم جالب بود. اما اتفاقی که تقریبا هر سال شاهدش بودم و هر بار می‌بینم برایم هیجان‌انگیز است، سرزندگی و اشتیاقی است که بچه‌ها برای رفتن به سالن سینما دارند بچه‌ها وقتی با هم وارد سالن می‌شوند، سروصدای زیادی دارند، تا نگاهشان می‌کنی، ساکت می‌شوند و وقتی سمت دیگری را نگاه می‌کنی باز جیغ و داد می‌کنند! واقعا نمی‌دانم چرا اما هر بار این اتفاق می‌افتد و خیلی به نظرم بامزه است. یعنی ما هر سال گوشمان پر می‌شود از حجم زیادی جیغ!

پیغامی برای بچه‌هایی که قرار است امسال به تماشای آثار جشنواره بنشینند، ندارید؟

راستش من الان نمی‌دانم پدر و مادرها، بچه‌هایشان را به سینما می‌برند یا فقط از مدرسه‌ها بچه‌ها را هماهنگ می‌کنند. امیدوارم کار کودک به اندازه‌ای تولید شود که خود بچه‌ها دوست داشته باشند به سینما بروند و برای ساعاتی هم که شده این موبایل‌ها را کنار بگذارند و از دیدن یک فیلم خوب لذت ببرند.

شاید کمی کلیشه‌ای باشد، اما از بین عروسک‌هایی که طراحی کردید، یا عروسک‌گردانی و صداپیشگی آنها را برعهده داشتید کدام را بیشتر دوست دارید؟

من نوزادها و نوک‌ طلا را دوست داشتم، چون هم صدا و هم عروسک‌گردانی آنها با خودم بود. ولی اگر بخواهم انتخاب کنم، زی‌زی‌گولو را انتخاب می‌کنم. من همیشه زندگی‌ام از آزاده پورمختار، صداپیشه زی‌زی‌گولو تشکر می‌کنم. ما دو نفر یکی بودیم. هیچ ‌وقت با هم بحث نمی‌کردیم، همیشه بداهه همدیگر را روی هوا می‌زدیم و برای من افتخار عجیب و غریب و شانس بزرگی بود که صداپیشه این کار، آزاده بود.

ولی بعد از حضور در «قصه‌های تابه‌تا» دیگر همه شما را می‌شناختند، درست است؟

من در اصل عروسک‌گردان زی‌زی‌گولو بودم. این عروسک طراحی خود خانم برومند بود که با خمیر آن را به ما دادند. عادل بزدوده عروسک اسفنجی آن را آماده کرد و من هم نقاشی روی آن را انجام دادم. عروسک‌گردانی آن به صورت مشترک با من و بزدوده بود. زمانی که من در صحنه نبودم، خودم کار را انجام می‌دادم و وقتی حضور داشتم، عروسک در اختیار عادل بزدوده بود. نسخه کوچک زی‌زی‌گولو را هم خودم عروسک‌گردانی می‌کردم، چون آقای بزدوده در آن دکور کوچولو جا نمی‌شد! همزمان مرضیه برومند پیشنهاد داد که یک نقش کم و کوتاه در سریال وجود دارد که کاراکتر صاحب‌خانه به اسم اعظم خانم است. از من برای بازی پرسید و من پذیرفتم که بازی کنم و سرنوشتم این‌طور شد که همه من را در خیابان می‌شناختند. مردم با لحن رضا فیاضی در سریال و به صورت تُک زبانی من را صدا می‌زدند و «اعظم، اعظم» می‌گفتند! بعضی‌ها هم لفظی را که من برای زی‌زی‌گولو به کار می‌بردم، می‌گفتند. به این ترتیب وارد فضای بازیگری شدم و کارهای مختلفی به من پیشنهاد شد. آن اوایل همه نقش‌های پیشنهادی شبیه به اعظم خانم بود، ولی از جایی به بعد من تصمیم گرفتم در نقش‌های متفاوت بازی کنم. البته کار عروسکی را هرگز رها نکردم، حتی همین الان.

از «زی‌زی‌گولو» خاطره خاصی هم دارید که هنوز برایتان ماندگار باشد؟

روز آخر فیلمبرداری «زی‌زی‌گولو» بود. در اصل روز آخر، کاراکتر مادرخانمی تنها در صحنه بود و مشخص می‌شد همه این داستان‌ها صدایی خیالی بوده و اصلا زی‌زی‌گولویی وجود نداشته است. خانم برومند از کل تیم تولید خواسته بود همه دور هم باشند. هر چه اصرار کرد من نرفتم، چون نمی‌توانستم جای خالی زی‌زی‌گولو را ببینم. آنقدر که این عروسک در زندگی من حضور داشت.

بدون شک زی‌زی‌گولو یکی از ماندگارترین و محبوب‌ترین عروسک‌های تاریخ تلویزیون است، از همان ابتدا فکر می‌کردید این کاراکتر به چنین موفقیتی برسد؟

این سریال یک اتفاق ویژه داشت که به نظرم بسیار با اهمیت بود. تا آن موقع ما هر شخصیت عروسکی داشتیم، اشتباه یا غلط حرف می‌زد، چون عروسک هم بود، برای همه موجه بود. البته الان که بازیگران بزرگ سینما و تلویزیون هم غلط حرف می‌زنند و موجه است! اما زی‌زی‌گولو اولین کاراکتر عروسکی است که در آن زمان درست حرف می‌زد، حتی از آدم‌بزرگ‌ها هم درست‌تر صحبت می‌کرد. این کار را خانم برومند عمدا انجام داده بود تا این روند را تغییر دهد. من دوست داشتم ببینم واکنش بچه‌ها به این مدل حرف زدن چیست که خدا را شکر جواب داد و بچه‌ها با این گویش حرف می‌زدند.

اسم «آسی‌پولیکا» و این اصطلاح چطور وارد قصه شد؟ خودتان انتخاب کردید یا پیشنهاد دیگران بود؟

خانم برومند پیشنهاد کرد که شخصیت اعظم نمی‌تواند اسم «زی‌زی‌گولو، آسی‌پاسی دراز کوتاه، تابه‌تا» را بگوید. گفت اسمش را عوض کن. من لغت‌ها و کلمات را جابه‌جا کردم و رسیدم به اصطلاح «آسی‌پولیکا» که دیدم خوب است و در کار استفاده کردم. تا جایی که الان هم هنوز بعضی اوقات مردم من را در خیابان می‌بینند و از این اصطلاح استفاده می‌کنند.